تبليغاتX
شاید...

شاید...

درددلهای یک عاشق

خیلی دلم گرفته ازخیلیها

خدایابه دادم برس

دلم داره آتیش میگیره 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 14:33  توسط بانوی اشک  | 

قاتل !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تومنو کشتی توعشق روکشتی تواعتمادروکشتی . توهمه خوبی هاروقتل عام کردی . من دیگه نمیتونم زن باشم الهه مهروعاطفه . نمیتونم خوبیها روببینم . نمیتونم خوشیها رواحساس کنم . هیچ حسی به جنس مخالف ندارم .

ببین عاقبت عشق تو بامن چه کرد . چرا من زیادی عاشقم . اونقدر عاشقت بودم که هیچ بایدی وشایدی نتونست برای رسیدن به تو جلودارم باشه . حالا اینقدر سوخته عشقتم که هیچ معجزه ای نمیتونه منو ازنوبسازه.  

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 14:37  توسط بانوی اشک  | 

نمی دانم دلم گم شده یا اونی که دل به او سپردم! نمی دانم عشقم گم شده یا معشوقم.نمی دانم اعتماد بی جا کردم یا بی جا به من اعتماد کردند.نمی دانم لیاقت او را نداشتم یا او لایق من نبود. نمی دانم من در حق عشقمان خیانت کردم یا او. او قدر ندانست یا من, نمی دانم.....نمی دانم خدا این را قسمت ما کرد یا ما خود قسمت را رقم زدیم.نمی دانم چرا وقتیکه دل بستن سهل است, دل کندن آسان نیست. نمی دانم خدا به ما "دل" داد تا از دنیا ببریم یا دنیا رو داد تا دل بکنیم ،نمی دانم خدا این را قسمت ما کرد یا ما خود قسمت را رقم زدیم.

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 11:42  توسط بانوی اشک  | 

عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از چشمانت جاريست. عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه پنهان کردن قلبي ست که به اسفناک ترين حالت شکسته شده . عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه نداشتن شانه هاي محکمي ست که بتواني به آن تکيه کني ، و از غم زندگي برايش اشک بريزي . عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي ست ، که مجبوري آخرش را با جدائي به سرانجام رساني . عميق ترين درد در زندگي مردن نيست
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 14:5  توسط بانوی اشک  | 

مرگ من نزدیک است/ پشت این ثانیه هاست/ پشت چشمی نگران/ پشت این آدمکاست/ مرگ من نزدیک است/ پشت بهت و خاهش/ پشت اشکی شادان/ قصه ای از خاهش/ مرگ من نزدیک است/ در کنار دشتی/ در کنار آبی/ یا که در یک کلبه/ مرگ من نزدیک است/ میکوبد بر در/ قلب باز کن در را/ این منم/ من من/ زود بگشا در را/ مرگ من نزدیک است/ پشت آن یک دیوار/ پشت دردی کهنه/ لای دفتر، خودکار/ مرگ من نزدیک است/ مثل جیک جیک و سنگ/ مثل پرواز و تیر/ مثل چنگی بر تن/ مرگ من نزدیک است/ توی آن ساقه ی گل/ ته آن ریشه/ مرگ من نزدیک است
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 14:11  توسط بانوی اشک  | 

قاصدک!

        هان چه خبر آوردی ...؟

              از کجا وز که خبر آوردی ...؟

خوش خبر باشی اما ...

              گرد بام و در من

                   بی ثمر می گردی

                  انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری ... نه ز دیار و دیاری... باری...

        برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کَس

            برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک! در دل من

                         همه کورند و کرند

            دست بردار از این در وطن خویش غریب

   دست بردار از این در وطن خویش غریب ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 9:17  توسط بانوی اشک  | 

نمی خواستم عکساتو پاره کنم.
نمی خواستم دلو بیچاره کنم
نمی خواستم تورو اواره کنم
ولی مجبور شدم این کارو کنم.
نمی خواستم تو بیفتی از چشام
نمی خواستم بمونی بازم به پام
نمی خواستم ببینم اشک تورو
عزیزم گریه دیگه بسه برو
نمی خواستم عشقمو ازت بگیرم
نمی خواستم تو بمیری تا بمیرم
نمی خواستم نمی خواستم
میدونستم تو بری تنها میمیرم .
نمی خوام بیشتر از این شکسته شی
نمیخوام باهام بیایی که خسته شی
نمی خوام که بگذرم به سادگی .
عزیزم برو برس به زندگیت عزیزم برو برس به زندگیت
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 14:47  توسط بانوی اشک  | 

با اینکه اینو میدونم باید ازت بدم بیاد
بازم میخوام ببینمت خدایا قلبم چی میخواد؟!!!
میخواد که اون روزای تلخ دوباره باز زجرم بده
کاش بدونی چطور بازم گذشتمو یادم بره
خیلی روزا تو خلوتم دلم هواتو میکنه
ولی شکستن تا چه حد؟ کاش دل فراموش بکنه
نگاه نکن، چیزی نگو، با اینکه دل تو تنهایی میخواد باشم کنارت
شکستن غرورمو بهت نمیدم تا جاش بازم یه روز باشم کنارت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 11:45  توسط بانوی اشک  | 

به شانه هايم مي زني

كه تنهايي ام را تكانده باشي

به چه دلخوش كرده اي؟

تكاندن برف از شانه هاي آدم برفي؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 9:16  توسط بانوی اشک  | 

 

غربت را

حتما نباید لای الفبای شهری غریب بیابی

و یا جایی

پشت لحظه های آشنا

همین که

عزیزت نگاهش را به دیگری تعارف کند

کافیست

تا تو غریب شوی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 9:0  توسط بانوی اشک  |